1. چقدر خوب است در این دریای بی کرانه ی زندگی نگاهمان به دست های غریقی باشد که «فریاد بی صدایش» ما را به خود می خواند!
    چقدر خوب است به کفش های کهنه ای بیاندیشیم که در طول زمستان، زخم های دل را تحمل کرده است!
    چقدر خوب است، به پیراهن هایی بیاندیشم که وصله هایشان، نمودار خط کشی های اجتماع است.
    آی دست های توانمند، که قیمت انگشتریتان، شکستنی نیست! آن سوتر از این جا، کسی دست های خالی را کنار سفره ی بی نان گذاشته است.
    آی خانه های شمالی! امروز در دهکده های جنوبی، آرزوها رنگ باخته و «خالو»، دل به ناله های نینوایی «نی» سپرده است.
    آی ساکنان زرق و برق کده های بی خیالی! امشب چراغ خانه ی «بی بی»، از شرم کم سویی، خاموش است.
    چه کسی می تواند به فریادهای خاموش پاسخ بدهد؟
    چه کسی می تواند غمناکی دل ها را، با تبسّم لب ها عوض کند؟
    چه کسی می تواند کمی از آنچه دارد، به دیگران ببخشید و سهمی از محبت ببرد؟
    آی، فارغ از حال و روز چشم های بارانی! آن پسر، گریه هایش را گم کرده است.!
    آن دختر، گیسوانش نباخته است! آن زن، تمرین سکوت می کند و کودکان، خواب های شیرین را جای عروسک، در بغل می گیرند.
    درود بر شما که با آمدنتان به فکر آن سوتر از خودتان بودید!