روز چهارشنبه در کلاس تزریقات گوش ما شنوای صبحت های عزیزانی بود که برای آموزش آمده بودن در بین این گفتگو ها شاهد بودیم که دخترک زیبا با صدای بلند و قهقه می گفت زود باشید کلاس را تمام کنید می خواهم بروم منزل چون امروز تولد من است و مادر بزرگم هم منتظر من … دخترک زیبای قصه ما گویا می خواست تمام آرزوهای قشنگ خود را با مادربزرگ پیر خود به اشتراک بگذرد چون او از نعمت پدرومادر محروم است ۰ بلافاصله همکاران ما در موسسه با شنیدن این موضوع دست به کار شده و یک جشن کوچک را برایش ترتیب دادن واز مسئول مددکاری موسسه هم خواهش کردیم در این برنامه سوپرایز حضور داشته باشندو تمام تلاش همیاران ما براین بود که یک روز به یادماندنی برای این دختر زیبا در موسسه رقم بزنند به امید اینکه بچه های سرزمین مان همیشه غرق شادی و خوشی باشند….