بنام خدا

در تاریکی ها صبر باید ، پشت هر لحظه تلخ ، شادی خواهد رسید.
در گوشه و کنار شهر اگر دیده باشید مخصوصا حاشیه شهرها پسران کوچک برای پر کردن اوقات فراغت با توجه به کمبود امکانات رفاهی با دوچرخه های خود در کوچه ها جولان می دهند. امیرمحمد عزیز یک دانش آموز کلاس پنجم است که سایه پدر و مادر بالای سرش نیست تا طعم شیرین خانواده داشتن را بچشد او در کنار مادر بزرگ که فارسی هم صحبت نمیکند باعشق و محبت زندگی می کند اما چه کنند که مشکلات اقتصادی توان تهیه ی مایحتاج زندگی را هم به آنها نمی دهد . هنگامی که مددکار برای بازدید ماهیانه به خانه امیر محمد رفت، ازآرزوها ی امیر محمد پرسید ، امیر محمد در چشمانش حلقه اشک زده شد و با آن چشمان زیبا و سیاهش که اشک جاری می شد گفت اصلا تعطیلات را دوست ندارم وقتی علت را پرسیدم گفت : چون همکلاسی هایم در کوچه با دوچرخه هایشان بازی می کنند اما من … دیگر اشک مجال صحبت با او نداد . آری امیر محمد آرزوی داشتن یک دوچرخه را داشت.
امیرمحمد عزیز نامه ای بدست من دادکه ظاهرا اول تابستان نوشته آرزوهایش رابازگوکرده
به محض بازگشت به موسسه نامه امیرمحمد راخواندیم و به فکر تهیه ی دوچرخه برای او شدیم با همکاری و پیگیری مدیر شعبه دوچرخه توسط خیرعزیزی تهیه گردید
با امیرمحمد تماس گرفتیم و به موسسه دعوت شد .امیر محمد وقتی به موسسه آمد و به او گفته شد این دوچرخه برای شماست باور نمی کرد. چندین بار پرسید این دوچرخه واقعا برای خود من است ؟ گفتیم : بله ، موسسه دارالاکرام درمقابل کارنامه وپیشرفت خوب شما این هدیه را به تو داده است . امیر محمد از فرط شادی نمیدانست چه کند ، نمیتوانست جلوی شادی غیر قابل وصف خودش را بگیرد انگار سند شش دانگ کره ی زمین را به نامش زده بودند. او با دوچرخه اش در حیاط موسسه چرخ میزد و ذوق فراوان داشت. دوچرخه راباتاکسی به منزل آنها فرستادیم. وبه لطف خدا شادی رابه این خانواده هدیه کردیم خداراشکرگزاریم
مددکاری موسسه دارالاکرام شعبه قم